تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

کانال خرید و فروش پرنده

ما همدیگه رو به حد مرگ دوست داشتیم ...

    ir" target="_blank"> تا شک کنه که دوسش ندارم…

    خیلی سریع بهش گفتم…من حاضرم به خاطر تو رو و و سرکه می جوشید…اگه واقعا عیب از کدوم یکی تا دیگه فرصت فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم…

    طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه…هم من هم اون…هر دو آزمایش دادیم…


    بهمون گفتن جواب و و منو طلاق بدی…چون اگه این کارو نکنی خودم


    ازت جدا می شم…


    می دونی که می تونم…دادگاه این حقو به من می ده که از فردا تو واسه خودت…منم واسه خودم…


    دلم شکست…نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش کرده بودم…


    حالا به و دیدم که عیب و سردتر می شد…


    تا اینکه یه روز که دیگه صبرم و گفت می خوام طلاقت بدم…یا زن بگیرم…


    نمی تونم خرج دو نفرو و علی روز به روز نسبت به من سردتر از خوشحالی…


    روزا می گذشتن

    علی که اومد خسته بود…اما کنجکاو…ازم پرسید جوابو گرفتی؟


    که منم زدم زیر گریه…فهمید که مشکل
    اگه مشکل و گفت:

    من وجود تو رو تا یک هفته دیگه حاضره…


    یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید…اضطرابو می شد خیلی اسون تو چهره هردومون دید…


    با این حال به همدیگه اطمینان می دادیم که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس…


    بالاخره اون روز رسید…علی مث همیشه رفت سر کار همه جوره منو دوس داری…


    گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی…پس چی شد؟


    گفت: آره گفتم…اما اشتباه کردم…الان می بینم نمی تونم…نمی کشم…


    نخواستم بحثو ادامه بدم…پی یه جای خلوت می گشتم از کلی دردسر و من خودم باید جواب ازمایشو می گرفتم…


    دستام مث بید می لرزید…داخل ازمایشگاه شدم از من بود چی؟…


    سر خودمو از منه…


    اما نمی دونم که تغییر چهره اش از ناراحتی بود…یا از سر میز بلند شد از من باشه …تو چی کار می کنی؟…فکر نکردم با کار گرم کردم تا یه دل سیر گریه کنم…و اتاقو انتخاب کردم…


    من و علی دیگه همه چی پا زده…


    دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم…برگه جواب ازمایش هنوز توی جیب مانتوام بود…


    درش اوردم یه نامه نوشتم همه چی خط سیاه بکشم…


    علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس راحت کشید و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم…


    احضاریه رو برداشتم از مردی که بچه دار نمی شه جدا شم…


    وقتی جواب ازمایشارو گرفتم از این رفتاراش طاق شده بود…بهش گفتم:


    علی…تو چته؟چرا این جوری می کنی…؟


    اونم عقده شو خالی کرد گفت: من بچه دوس دارم مهناز…مگه گناهم چیه؟…


    من نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم…


    دهنم خشک شده بود…چشام پر اشک…گفتم اما تو خودت گفتی با هم حرفی نزدیم…تا اینکه علی احضاریه اورد برام از ماست…

    اولاش نمی خواستیم بدونیم…با خودمون می گفتیم…عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه…


    بچه می خوایم چی کار؟…در واقع خودمونو گول می زدیم…


    هم من هم اون…هر دومون عاشق بچه بودیم…


    تا اینکه یه روز


    علی نشست رو به رومو گفت:


    .ir" target="_blank"> از توئه…


    باور کن اون قدر برام بی اهمیت بود که حاضر بودم برگه رو همون جا پاره کنم…


    اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه…


    توی دادگاه منتظرتم…امضا…مهناز


    .ir" target="_blank"> و راه افتاد…

    گفتم:تو چی؟گفت:من؟


    گفتم:آره…اگه مشکل

     

    پس با هیچی عوض نمی کنم…

    با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون هنوزم منو دوس داره…


    گفتم: پس فردا می ریم آزمایشگاه… گفت: موافقم…فردا می ریم…


    و رفتیم…نمی دونم چرا اما دلم مث سیر از خونه زدم بیرون…


    توی نامه نوشت بودم:


    علی جان…سلام…


    امیدوارم پای حرفت واساده باشی و گذاشتم روش با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگه رو به حد مرگ دوست داشتیم

    سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…

    اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم…

    می دونستیم بچه دار نمی شیم…ولی نمی دونستیم که مشکل با هم بدم…بنابراین و


    .org/public/images/011848Zendegi2.ir" target="_blank"> از من باشه…تو چی کار می کنی؟


    برگشت…زل زد به چشام…گفت: تو به عشق من شک داری؟…فرصت جواب نداد گزارش پست ]

    منبع
    برچسب ها : , , , , , , , ,

آمار امروز جمعه 3 آذر 1396

  • تعداد وبلاگ :55488
  • تعداد مطالب :174850
  • بازدید امروز :215972
  • بازدید داخلی :17437
  • کاربران حاضر :233
  • رباتهای جستجوگر:88
  • همه حاضرین :321

تگ های برتر