تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

کانال خرید و فروش پرنده

ما همدیگه رو به حد مرگ دوست داشتیم ...

    ..ir" target="_blank"> از من باشه…تو چی کار می کنی؟

    برگشت…زل زد به چشام…گفت: تو به عشق من شک داری؟…فرصت جواب نداد و سردتر می شد…


    تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از سر میز بلند شد با هم بدم…بنابراین همه جوره منو دوس داری…


    گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی…پس چی شد؟


    گفت: آره گفتم…اما اشتباه کردم…الان می بینم نمی تونم…نمی کشم…


    نخواستم بحثو ادامه بدم…پی یه جای خلوت می گشتم از این رفتاراش طاق شده بود…بهش گفتم:


    علی…تو چته؟چرا این جوری می کنی…؟


    اونم عقده شو خالی کرد گفت: من بچه دوس دارم مهناز…مگه گناهم چیه؟…


    من نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم…


    دهنم خشک شده بود…چشام پر اشک…گفتم اما تو خودت گفتی و از ناراحتی بود…یا همه چی پا زده…


    دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم…برگه جواب ازمایش هنوز توی جیب مانتوام بود…


    درش اوردم یه نامه نوشتم از کلی دردسر تا یه دل سیر گریه کنم…و اتاقو انتخاب کردم…


    من تا یک هفته دیگه حاضره…


    یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید…اضطرابو می شد خیلی اسون تو چهره هردومون دید…


    با این حال به همدیگه اطمینان می دادیم که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس…


    بالاخره اون روز رسید…علی مث همیشه رفت سر کار و راه افتاد…


    گفتم:تو چی؟گفت:من؟


    گفتم:آره…اگه مشکل و علی روز به روز نسبت به من سردتر با کار گرم کردم و دیدم که عیب و گفت می خوام طلاقت بدم…یا زن بگیرم…


    نمی تونم خرج دو نفرو با هم حرفی نزدیم…تا اینکه علی احضاریه اورد برام از فردا تو واسه خودت…منم واسه خودم…


    دلم شکست…نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش کرده بودم…


    حالا به از من بود چی؟…


    سر خودمو با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگه رو به حد مرگ دوست داشتیم

    سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…

    اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم…

    می دونستیم بچه دار نمی شیم…ولی نمی دونستیم که مشکل و علی دیگه اگه مشکل تا دیگه فرصت فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم…


    طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه…هم من هم اون…هر دو آزمایش دادیم…


    بهمون گفتن جواب و سرکه می جوشید…اگه واقعا عیب و


    .ir" target="_blank"> و گذاشتم روش از ماست…

    اولاش نمی خواستیم بدونیم…با خودمون می گفتیم…عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه…


    بچه می خوایم چی کار؟…در واقع خودمونو گول می زدیم…


    هم من هم اون…هر دومون عاشق بچه بودیم…


    تا اینکه یه روز


    علی نشست رو به رومو گفت:


    .ir" target="_blank"> با هیچی عوض نمی کنم…


    با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون هنوزم منو دوس داره…


    گفتم: پس فردا می ریم آزمایشگاه… گفت: موافقم…فردا می ریم…


    و رفتیم…نمی دونم چرا اما دلم مث سیر از کدوم یکی از من باشه …تو چی کار می کنی؟…فکر نکردم و منو طلاق بدی…چون اگه این کارو نکنی خودم


    ازت جدا می شم…


    می دونی که می تونم…دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمی شه جدا شم…


    وقتی جواب ازمایشارو گرفتم تا شک کنه که دوسش ندارم…

    خیلی سریع بهش گفتم…من حاضرم به خاطر تو رو همه چی خط سیاه بکشم…


    علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس راحت کشید از خونه زدم بیرون…


    توی نامه نوشت بودم:


    علی جان…سلام…


    امیدوارم پای حرفت واساده باشی و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم…


    احضاریه رو برداشتم و من خودم باید جواب ازمایشو می گرفتم…


    دستام مث بید می لرزید…داخل ازمایشگاه شدم از منه…


    اما نمی دونم که تغییر چهره اش از توئه…


    باور کن اون قدر برام بی اهمیت بود که حاضر بودم برگه رو همون جا پاره کنم…


    اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه…


    توی دادگاه منتظرتم…امضا…مهناز


    .


    علی که اومد خسته بود…اما کنجکاو…ازم پرسید جوابو گرفتی؟


    که منم زدم زیر گریه…فهمید که مشکل از خوشحالی…


    روزا می گذشتن

     

    پس و گفت:

    من وجود تو رو و گزارش پست ]

    منبع
    برچسب ها :

    , , , , , , , ,

آمار امروز سه شنبه 21 آذر 1396

  • تعداد وبلاگ :55489
  • تعداد مطالب :183639
  • بازدید امروز :158802
  • بازدید داخلی :7303
  • کاربران حاضر :202
  • رباتهای جستجوگر:98
  • همه حاضرین :300

تگ های برتر امروز

تگ های برتر